آسمان آبی دنیای من...

خدا جون! من گاهی یادم می ره به خاطر همه ی چیز هایی که به من دادی از تو تشکر کنم. امروز بیست دفعه می گم :متشکرم. قبول داری؟؟
 
روحیه ام را بالا ببر!
ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳٩٤ : توسط : همایون سلیمی

خانواده و دوستانت را گرامی بدار

مهمترین نیاز هر انسانی، نیاز او به قدردانی و سپاس است.

ابراز محبت بهترین هدیه است، هدیه ای که با هر شخصی و در هر سن و سالی خیلی راحت ردو بدل می شود.

همه ی پدرها و مادرها ایمان دارند که فرزندانشان قادر به انجام کارهای غیر ممکن هستند.این فکر از لحظه ی تولد ما ،در سر آنها شکل گرفته است و مهم نیست که ما چند بار با اعمالمان سعی کرده ایم به آنها ثابت کنیم فکرشان اشتباه است،آنها باز هم تصور می کنند ما قادر به انجام ناممکن ها هستیم و حقیقت آزاردهنده این است که شاید حق با آنها باشد.

پدرم بهترین و ارزشمندترین هدیه ای را که هر انسانی می تواند به دیگری ببخشد ،به من داد! او به من ایمان داشت..

من معتقدم انسان ها باید به اشتباهات خویش اقرار کنند و در اصلاح آنها بکوشند. چنین اعترافی روح انسان را قدرت و جلا می بخشد.

خانه جایی است که کسی آنجا ما را دوست دارد.

خداوند بخشنده و مهربان است، همچون مادری که گناه فرزندش را در دریایی از سخاوت و بخشندگی مورد عفو و بخشش قرار می دهد.

قدر دانی و تشکری که با زبان ابراز نشود، به درد هیچ کسی نمی خورد.

آنچه شما را به خانواده تان پیوند می دهد رابطه ی خونی تان نیست ،بلکه احترام و لذتی است که در زندگی با یکدیگر احساس می کنید.

دوستانت را گرامی بدار

دوست شما کسی است که از دیدنتان خوشحال می شود و از راه نرسیده، نقشه ی اصلاح شما را در سر نمی پروراند.

اگر دیگران را قضاوت کنید، دیگر فرصتی برای دوست داشتن آنان نخواهید داشت.

به خانه ی دوستت زیاد رفت و آمد کن، چرا که اگر به او سر نزنی،علف های هرز مسیر جلوی خانه ی او را مسدود خواهند کرد.

دوست خوب به آهنگ قلب من گوش می دهد و هنگاهی که فراموشش می کنم ،آن را برایم می خواند.

ران کالفمن

سیما فلاح

 


 
خدا...
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩۳ : توسط : همایون سلیمی

 

خدایـــا ...!

 

اگر  روزی فراموش کردم خدای بزرگی دارم ...

 

تو فراموش نکن که بنده کوچکی داری ...

 

با نوازشی و یا شاید تلنگری

 

آرام وجودت را ، همراهیت را ،

 

مهربانی و بزرگی ات را برایم یادآوری کن ...


 
قضاوت..
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩۳ : توسط : همایون سلیمی

مردی به همراه دو کودکش داخل اتوبوس بودند.
بچه ها شیطنت و سر و صدا می کردند و مرد هم در فکر فرو رفته بود.
مردم با هم پچ پچ می کردند و می گفتند عجب پدر بی ملاحظه ایست و بچه هایش را آرام نمی کند!
بالاخره یک نفر بلند شد و به مرد گفت: چرا بچه هایت را آرام نمیکنی ؟
مرد گفت الان از بیمارستان می آییم و مادر بچه هایم فوت کرده.
در فکرم که چطور این خبر را به بچه ها بدهم !
در این لحظه بود که مردم بجای غر و لند ، شروع به بازی کردن با بچه ها و سرگرم کردنشان شدند و مرد باز در غصه هایش غرق شد.


نکته: هیچگاه بدون درک شرایط دیگران ، در مورد آنها قضاوت نکنیم.


 
از ورزش خوشم نمیاد
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ٤ شهریور ۱۳٩۳ : توسط : همایون سلیمی
  • از ورزش خوشم نمیاد
 
 
این حق توست که از چیزی خوشت بیاید یا نیاید.
 
اما شاید مشکل این است که بیشتر هم کلاسی هایت عاشق ورزش اند
و از این لحاظ گاهی خود را جدا از دیگران احساس می کنی...
 
غالبا این پسر ها هستند که علاقه ی زیادی به ورزش دارند،
دختر ها کمتر به ورزش توجه می کنند.
 
به همین علت هم از خود می پرسی،
بیشتر به دختر ها شباهت داری و به اندازه کافی به پسر ها شبیه نیستی...
خود را متفاوت با هم کلاسی هایت احساس می کنی که تمام تعطیلات آخر هفته را دنبال یک توپ
می دوند و وقتی تیم مورد علاقه شان در مسابقه ای بازنده می شود توی سر خودشان می زنند...
 
 
 
اعتماد بنفس داشته باش!
 
 
برای مرد بودن احتیاجی نیست آدم در استادیوم سر دسته ی تماشا چی ها باشد.
برای نشان دادن شجاعت و روحیه ی جنگندگی هزار راه دیگر هم وجود دارد.
 
حالا نوبت توست!
گیتار خوب می نوازی؟
در کار طراحی مهارت داری؟
خب حالا اگر رکورد دو 100 متر را هم بشکنی،شانس بیشتری برای جلب توجه همه داری...
چطور است؟ 
 
عالی نیست؟
 
 
 
این را به خاطر داشته باش
 
 
 
 
 
قانون طلایی
 
 
می توان شجاع بود ولی ورزشکار نبود..

 
سه پند لقمان به پسرش
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩۳ : توسط : همایون سلیمی

دوستای من امروز می خوام یکی از گفته های لقمان رو برای شما بگم 

امیدوارم لذت ببرید.

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم

چطور من می توانم اینکارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی

در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری 

و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست .

 


 
نقاش بهار
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ : توسط : همایون سلیمی

 

 

 

نقاش بهار آمد ,

شادابی و شور آورد ;

در خاک دل افسرده

امید و سرور آورد .

هر جا که نگاهی گرم

در دیده ی سنگ انداخت ,

بر چهره ی تاریکش

نوری زد و رنگ انداخت .

هر گوشه که آبی بود

با مهر درنگی کرد ;

هر گونه گیاهی را

جان داد و به رنگی کرد .

 

با سحر (جادو)قلم هر جا

صد نقش پدید آورد ;

هر نقش دل انگیزش

صد چشمه امید آورد .

با سحر (جادو) هزار آواز

در باغ هزار آمد ;

خوش خواند و به گلها گفت :

((نقاش بهار آمد!)) 

 

                                                                 محمود کیانوش

 

 


 
تعطیلی زمستانی!
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ : توسط : همایون سلیمی

 

3.gif

 

امروز ,روز 16 بهمن ماهه و نزدیک 5 ماه از سال تحصیلی می گذره

امسال آخرین سالیه که من در ابتدایی تحصیل می کنم.

بیشتر وقتم رو صرف درس خوندن می کنم  و کمتر وقت می کنم تفریح کنم.

26.gif

معلم من ,خانم صفری   شکلکهای جالب و متنوع آروین

 

 

 

 

یکی از مهربانترین فرشتهو سخت گیر ترین معلم هایی بوده

که تا امسال داشتم. خیلی دوسش دارم. قلب

تو مدرسه دوستان زیادی دارم که باهاشون خاطرات زیادی دارم.

ارشیا,بشار,مبین,پارسا,

احسان,امیررضا,هومن از بهترین و صمیمی ترین هم کلاسی های من هستن .

چهارشنبه ی گذشته امتحانات ترم اول تموم شد

وبعد از اون به خاطر بارش برف مدرسه تعطیل شد.

من و دوستام هم تا می تونستیم از برف بازی

لذت بردیم و یه آدم برفی بزرگ ساختیم.

امروز دیگه حوصلم سر رفته

و دلم واسه ی مدرسه,خانم صفری و دوستانم تنگ شده.بغل

 

 

 


 
در سوگ رقیه!
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩٢ : توسط : همایون سلیمی

 

این متن زیبا هدیه به عزاداران امام حسین! 



 * این بار، پدر در سوگ رقیه نشست ...



 چقدر بی‌تابی دخترم! این همه دلشکستگی چرا؟

 مگر دست‌های کوچکت در امتداد نیایش عمه، تنها از خدا آمدن بابا را طلب نکرد؟

اینک آمده‌ام در ضیافت شبانه‌ات و در آرامش خرابه‌ات.

کوچک دلشکسته‌ام! پیش‌تر نیز با تو بودم و می‌دیدمت.

شعله بر دامان و سوخته‌تر از خیمه آه می‌کشیدی و در آمیزه خار و تاول،

آبله و اشک، صحرای گردان را به امید سر پناهی می‌سپردی.

مهربان دلشکسته‌ام! صبور صمیمی! مسافر غریب و کوچک من!

مگر نگفتی که بابا که آمد، آرام می‌گیرم.

این همه ناآرامی چرا؟

مگر نگفتی بابا که آمد سر بر دامانش می‌گذارم و می‌خوابم؟

 نه ...، نه دخترکم نخواب!

می‌دانم اگر بخوابی، دیگر عمه نمی‌خوابد.


می‌دانم خواب تو، خواب همه را آشفته می‌کند.

نه ... نخواب دخترم!

دخترم! بگذار لب‌های چوب خورده‌ام

امشب میهمان بوسه‌ای باشد از پیشانی سنگ خورده‌ات؛

 از گیسوی پریشان چنگ خورده‌ات؛

از شانه‌های معصوم تازیانه دیده‌ات؛

 از صورت رنگ پریده سیلی خورده‌ات.

بگذار امشب، بر زانوان زهرا آسوده بخوابم.

نه دخترم! نخواب! بگذار بابا بخوابد.

و چنین شد که رقیه (س)، هنگامی که سر پدر در آغوشش بود، جان سپرد.....

 


 
← صفحه بعد