آسمان آبی دنیای من...

خدا جون! من گاهی یادم می ره به خاطر همه ی چیز هایی که به من دادی از تو تشکر کنم. امروز بیست دفعه می گم :متشکرم. قبول داری؟؟
 
خدا...
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩۳ : توسط : همایون سلیمی

 

خدایـــا ...!

 

اگر  روزی فراموش کردم خدای بزرگی دارم ...

 

تو فراموش نکن که بنده کوچکی داری ...

 

با نوازشی و یا شاید تلنگری

 

آرام وجودت را ، همراهیت را ،

 

مهربانی و بزرگی ات را برایم یادآوری کن ...


 
قضاوت..
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩۳ : توسط : همایون سلیمی

مردی به همراه دو کودکش داخل اتوبوس بودند.
بچه ها شیطنت و سر و صدا می کردند و مرد هم در فکر فرو رفته بود.
مردم با هم پچ پچ می کردند و می گفتند عجب پدر بی ملاحظه ایست و بچه هایش را آرام نمی کند!
بالاخره یک نفر بلند شد و به مرد گفت: چرا بچه هایت را آرام نمیکنی ؟
مرد گفت الان از بیمارستان می آییم و مادر بچه هایم فوت کرده.
در فکرم که چطور این خبر را به بچه ها بدهم !
در این لحظه بود که مردم بجای غر و لند ، شروع به بازی کردن با بچه ها و سرگرم کردنشان شدند و مرد باز در غصه هایش غرق شد.


نکته: هیچگاه بدون درک شرایط دیگران ، در مورد آنها قضاوت نکنیم.