آسمان آبی دنیای من...

خدا جون! من گاهی یادم می ره به خاطر همه ی چیز هایی که به من دادی از تو تشکر کنم. امروز بیست دفعه می گم :متشکرم. قبول داری؟؟
 
آهو خانم
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : همایون سلیمی

 

          امروز یه داستان از قابوس نامه می نویسم که به نظرم قشنگه.قلب

 

   آهوخانم رفته بود گشتوگذار که توی تورشکارچی افتادناراحت

 فریاد زد:((کمک ...کمک))استرس

 

   تو همین وقت چشمش به یه موش کوچولو افتاد. صدا زد :((آقا موش مشکل منو حل

 می کنی؟ با دندون های تیزت این تور رو پاره می کنی؟

 

  موش گفت:(( به من چه....قهر ))بعد هم راهش روکج کردو رفت . اما هنوز چند قدم ازآهو دور

 نشده بود که.....گریه

 

  عقابی ازآسمون رسیدو موش  رو میون پنجه هاش گرفت و پرید .شیطانچیزی نگذشت

که شکارچی اومد.

 

  آهو رو توی تور دید خوش حال شد .فکر کرد:((حیفه آهوی به این قشنگی رو بکشم .

 بهتره او رو به بازار ببرم  و بفروشم:))گاوچران

 

  توی راه بازار بود که مردی اونا رو دید. مرد گفت:((چه آهوی قشنگی!چه چشم هایی!

 چه دست و پایی!))

 

  شکارچی گفت:((گوشت خوش مزه ای هم داره. اون رو می خری؟))

 

 مرد مهربون آهو رو خرید. دستی به سرش کشید. اون رو ناز کرد.ماچ بند ها رو از دست

 و پاش باز کرد.آهو رو به جنگل برد و گفت:((برو  از اینجا. برو در امان خدا.))

 

   جالب بود نه ؟؟چشمکبه قول بابام توش نکته داشت!!!!نیشخندقهقههقهقهه

 

                      مرد مهربونماچماچدوستت دارم..اوه