آسمان آبی دنیای من...

خدا جون! من گاهی یادم می ره به خاطر همه ی چیز هایی که به من دادی از تو تشکر کنم. امروز بیست دفعه می گم :متشکرم. قبول داری؟؟
 
بلوز قشنگ
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ : توسط : همایون سلیمی

یادم میاد وقتی کوچیک تر بودم ..یه روز با مامان رفتیم خرید.

اون می خواست برای من یک بلوز بخره.

به مغازه لباس فروشی رفتیم . قلب

مامان یواشکی در گوشم گفت:

((اگه از بلوزی خوشت اومدچیزی نگو! چون فروشنده قیمتش رو بالا می بره.

فقط به من یک چشمک بزن! اون وقت همونو برات می خرم. ))

فروشنده یه بلوزبنفش آورد. من یه چشمک زدم .چشمک

یه قرمز آورد. من یه چشمک زدم. چشمک

یه آبی آورد بازم یه چشمک زدم .چشمک

ولی وقتی زرد رو آورد من شروع کردم به تند تند چشمک زدن. چشمکچشمکچشمکچشمک

فروشنده که با تعجب منو نگاه می کرد سوالگفت:

(( بچه جون! مامانت فهمید که از این خوشت اومده این قدر

چشمک نزن. یولچشمات خراب میشه!!!))