آسمان آبی دنیای من...

خدا جون! من گاهی یادم می ره به خاطر همه ی چیز هایی که به من دادی از تو تشکر کنم. امروز بیست دفعه می گم :متشکرم. قبول داری؟؟
 
من و پدرم
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۸ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : همایون سلیمی

 

 

از وقتی که بچه بودم خیلی به کامپیوتر علاقه داشم ولی بابام همیشه می گفت :اول درس

 بعد..

بازی و می گفت: من باید به درس بیشتر از بازی علاقه داشته باشم ولی من همش

حرف پدرم یادم می رفت.یک روز ویندوز کامپیوتر پرید من ویندوز اون رو درست کردم.نیشخند

مادرم خیلی خوشش اومد.

 وقتی که کمی بزرگتر  شدم پدرم یک ایکس باکس و یک

لپ تاب خرید . ایکس باکس برای من بود ولپ تاب هم برای او . من اشتباهی

برای لپ تاب رمز گذاشتم  و بعد رمزشو فراموش کردم هر چی فکر کردم

یادم نیومد.پدرم

 خیلی عصبانی شد اون گفت: وقتی لپ تاپ رو درست کردم نمی ذارم بهش دست بزنی

 چون دیگه شخصیه.

یک روز داشتم با ایکس باکسم بازی می کردم یاد گرفتم چطوری

 باهاش کانکت شم و توش موزیک بریزم پدرم گفت: شعر هایی که ما هم

دوست داریم بریز. من گفتم مگه لپ تاپ شخصی نیست پس ایکس باکس هم شخصی

است.فرشته

بهاربیست                   www.bahar22.com