آسمان آبی دنیای من...

خدا جون! من گاهی یادم می ره به خاطر همه ی چیز هایی که به من دادی از تو تشکر کنم. امروز بیست دفعه می گم :متشکرم. قبول داری؟؟
 
سفر به اصفهان
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ٦ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : همایون سلیمی

بابا قرار بود روز شنبه از یه کار خونه تو اصفهان  بازدید کنه.از ما خواست که همراهش بریم تا هم به کارش برسه و هم ما تنها نباشیم و یه سفری هم رفته باشیم.

روز پنج شنبه تصمیم گرفتیم حرکت کنیم. 

ما ساعت 5 عصر  از خونه به سمت اصفهان حرکت کردیم.هر چه از  شمال دورتر می شدیم هو ا گرم تر می شد.

طبیعت متفاوتی بود .

 درسته ما چندین بار به اصفهان سفر کرده بودیم ولی اینبار خواستم بیشتر به طبیعت توجه کنم تا بتونم تو دفتر خاطراتم یاد داشت کنم.

تو مسیرمون  به کوه ها توجه کردم .خیلی با کو های شمال فرق می کرد .من اونارو به شکلهای مختلفی می دیدم. مثل صورت یه بچه که داره می خنده  یا شبیه یه سگ..خیلی با مزه بودن..

جالبتر این بود که من گرد بادای خیلی کوچیکو  کنار جاده می دیدم که

 می چرخن و حرکت می کنن.

با خودم فکر می کردم که ,اگه اینا بزرگ بودن ممکن بود چه اتفاقی بیفته و حتما ما رو با ماشینمون به فضا می بردن و سر از سر زمین عجایب در میاوردیم حتما خیلی خوش می گذشت..

   

ادامه داره لطفا خسته نشین!!!بغل ماچ ماچ 


 شب به اصفهان رسیدیم بابام یه دنده گاز می داد و حرکت می کرد مثل همیشه با عجله.. قهقهه

فردا صبحش از بابا خواستم تا به سمت زاینده رود بریم تا چند تا عکس بگیرم.

وقتی نزدیک رسیدیم و از ماشین پیاده شدم  منظره ی ناراحت کننده ای دیدم..

زاینده رودخشک بود اصلا آب نداشت !!!!!

بابا بهم گفته بود :یه سال که رفته بود اصفهان , زاینده رود به زمین فوتبال تبدیل شده بود.. ولی من باورم نشده بود..

خیلی ناراحت شدم. رفتم داخل زاینده رود, کف اون خشک خشک بود.

دلیلشو از یه آقایی  سوال کردم و اون گفت: بخاطر کمبود منابع آب ,  راه آب به زاینده رود و بستن و دارن یه تونل از کارون  به سمت زاینده رود می کشن تا همیشه کمی آب داشته باشه. افسوس

خلاصه چند تایی عکس گرفتم .

عصر ,به یه روستای خیلی زیبا که نزیک شهر کاشانه ,رفتیم .

یه ده سر سبز و زیبا .به نام ابیانه..  خیلی برام جالب بود ,چون  خاک اونجا   به رنگ  قرمز بود و خونه های اونجا ,همه همین رنگی بودن!!!

شنبه عصر, به  سمت خونه حرکت کردیم .. تو راه بابابم یه  لطیفه برام تعریف کرد و گفت : به یه اصفهانیه می گن ,چرا شما تو آخر جملتون یه سین  اضافه می کنید؟؟!نیشخند

یارو می گه:هر کی گفتس دروغ گفتس...قهقههقهقهه

ولی ,وقتی برگشتم , یه سری به آکواریومم زدم  چند تا از ماهیام  مرده بودن . گریه

فکر کنم ,افسرده شده بودن .آخه من هر روز باهاشون حرف می زدم و براشون شعر می خوندم..

 

 قلبقلبقلبقلبقلب