آسمان آبی دنیای من...

خدا جون! من گاهی یادم می ره به خاطر همه ی چیز هایی که به من دادی از تو تشکر کنم. امروز بیست دفعه می گم :متشکرم. قبول داری؟؟
 
راز های من
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : همایون سلیمی

 

 با مادرم رفتیم دکتر. فکر کنم.. سرما خورده بودم.بدنم داغ بود.گلوم درد می کرد.از چشم و دماغم آب می اومد.خنثیخانم دکتر حالم رو پرسید و من گفتم :

 خوبم .افسوس

 

  پرسید:گلوت درد می کنه.گفتم:نه.دروغگو

دماسنج رو تو دهانم گذاشت و گفت تب داری دهانت رو باز باز کن . نمی خواستم دهانم رو باز کنم چون می فهمید گلو درد دارم. اون وقت یکی از اون آمپول های سفید می نوشت که خیلی درد داشت .

گفتم:من گلوم خوبه . درد نمی کنه.ناراحت

 دکتر به مادرم نگاه کرد و دوتایی لبخند زدند.دکتر گفت:با این تبی که داری فکر کنم گلوت چرک کرده باشه . اگه گلو درد تو خوب نشه چرک های تو گلوت می ریزند تو همه جای بدنت اون وقت خیلی خطر ناک می شه.گریه

 

 مادرم گفت : وقتی که بیمار می شیم باید هر چی که دکترا می پرسند درست جواب بدیم. 

 من فهمیدم نباید برای فرارکردن  از چیزی که می ترسم حقیقت رو پنهان کنم.فهمیدم بیماری راز نیست. باید همه ی چیزاهایی رو که درباره ی بیماریمون می دونیم به پزشک بگیم.لبخند