آسمان آبی دنیای من...

خدا جون! من گاهی یادم می ره به خاطر همه ی چیز هایی که به من دادی از تو تشکر کنم. امروز بیست دفعه می گم :متشکرم. قبول داری؟؟
 
یاد او....
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳٩٠ : توسط : همایون سلیمی

امروز6 ام آذره .همون روزی که از دست دادیمت دایی جون .ناراحت

روز اول محرم هم هست !!

 

این روز ها حال و هوای خونه ی ما فرق داره! آخه !دایی جونم به خاطر من ,علمدار

دسته ی عزاداری امام حسین  شده بود.

 

داییم عاشق حضرت عباس بود!

هنوز سنج , زنجیر

و پرچمی که برام خریده رو دارم.....دایی جونم , خیلی دوستت دارم.

 

 

 

 

بوی اسفند,بوی عطر,بوی گلاب,صدای طبل,صدای سنج,صدای نوحه, رنگ سبز,

رنگ مشکی, رنگ سرخ...

پیراهن مشکی ام را می پوشم.سربند قرمزی را به پیشانی ام گره می زنم.

شال عزا را دور گردنم می اندازم.پرچم سبز کوچکم را بر می دارم.

با اجازه ی مادر از خانه خارج می شوم.

کجا می روم؟

برای چه می روم؟

مدت زیادی پیاده راه می روم.

با صدای طبل ها وسنج ها به سینه ام می زنم.

در راه بازگشت به خانه زیر لب نوحه ای می خوانم.

چرا اشک می ریزم؟

چرا به سینه می زنم؟

مگر چه شده است؟

برای امامم , که هر سال کشته می شود تا با خون خود به ما بگوید که زیر

بار ظلم و ننگ نرویم.

او با شهادتش به ما درس ایثار و خدا پرستی داد..