راز های من

 

 با مادرم رفتیم دکتر. فکر کنم.. سرما خورده بودم.بدنم داغ بود.گلوم درد می کرد.از چشم و دماغم آب می اومد.خنثیخانم دکتر حالم رو پرسید و من گفتم :

 خوبم .افسوس

 

  پرسید:گلوت درد می کنه.گفتم:نه.دروغگو

دماسنج رو تو دهانم گذاشت و گفت تب داری دهانت رو باز باز کن . نمی خواستم دهانم رو باز کنم چون می فهمید گلو درد دارم. اون وقت یکی از اون آمپول های سفید می نوشت که خیلی درد داشت .

گفتم:من گلوم خوبه . درد نمی کنه.ناراحت

 دکتر به مادرم نگاه کرد و دوتایی لبخند زدند.دکتر گفت:با این تبی که داری فکر کنم گلوت چرک کرده باشه . اگه گلو درد تو خوب نشه چرک های تو گلوت می ریزند تو همه جای بدنت اون وقت خیلی خطر ناک می شه.گریه

 

 مادرم گفت : وقتی که بیمار می شیم باید هر چی که دکترا می پرسند درست جواب بدیم. 

 من فهمیدم نباید برای فرارکردن  از چیزی که می ترسم حقیقت رو پنهان کنم.فهمیدم بیماری راز نیست. باید همه ی چیزاهایی رو که درباره ی بیماریمون می دونیم به پزشک بگیم.لبخند

 

 

/ 5 نظر / 23 بازدید
امیررضا

افرین که فهمیدی به دکتر باید راستشو بگی. راستشو بخای منم وقتی هم سن تو بودم خیلی از آمپول میترسیدم [گریه] ولی الان هر وقت مریض میشم دوست دارم آمپول بزنم چون سریع تر خوب میشم.[قهقهه]

علیرضا

درسته خلاصه باید خوب بشی یا نه؟اگه امپول نزنی ممکنه خدا نکرده بیماری پیشرفت کنه که با چندتا امپولم خوب نشه[من نبودم]

دايي مصطفي

دروغ بده !!حسسسسسسن![وحشتناک]

اروین

[قهقهه][نیشخند]

بهاره

واقعا کارت عالیه امیدوارم موفق باشی عزیزم